جنگ و انقلاب، بازتولید خشونت، عدول از سیاست

امین کریمی

amin karimiپرداختن به آرای هانا آرنت و شرح و بسط فلسفه ی او، و درک و بازگویی نگاه خاص وی به سیاست کار ساده ای نمی تواند باشد و برای چنین امری نیاز به تسلط کامل بر آثار آرنت و درکی عمیق از دانش سیاسی هست. نوشته ی پیش رو نه یک شرح بر کتاب انقلاب آرنت، بلکه نگاهی بر بخش کوچکی از این کتاب هست که تلاشی در جهت شناساندن آرای آرنت نسبت به پدیده های جنگ و انقلاب می باشد.

آرنت سیاست را عرصه ی اعمال خشونت نمی داند. از دید وی عمل سیاسی تا آن زمان دارای اعتبار هست که خشونت به کار برده نشود و هنگامی که در  پی تضاد منافع دو یا چند طرف خشونت پای بگیرد سیاست از اعتبار افتاده است. سیاست عرصه ی منطق و گفتگوست و نه جنگ و تاخت و تاز و کشتار و شکنجه. بدین سبب از آنجا که انقلاب ها و جنگ ها از منظر خشونت زا بودن دارای اشتراک عمل بوده اند و هستند، از سوی آرنت مادون سیاست دانسته شده اند. آرنت خشونت را گنگ و ناتوان از گفتار می داند حال آنکه سیاست جز به گفتگو جاری نمی شود. از دید آرنت توجیه خشونت انقلابی و یا جنگ، و اثبات نظریه برای اعمال خشونت نه تنها سیاسی نیست بلکه نظریه ای ضد سیاسی می باشد.

البته باید بدین امر اشاره کرد که در پی تجاوزهای نظامی یا اشغال یک سرزمین به وسیله ی بیگانگان، ملت ها ناچارند برای دفاع از خود در برابر متحاوز به خشونت روی آورده و از هستی و کیان خویش پاسداری نمایند. این واقعیت از سوی آرنت نیز پذیرفته شده و با این اشاره که «قیام مسلحانه در برابر قوای متجاوز خارجی همیشه مقدس دانسته شده» آن را تأیید کرده است.

در زمینه ی گنگ بودن خشونت آرنت در انقلاب می نویسد:«جایی که خشونت مطلق حاکم است هر چیز و هر کس مجبور به سکوت هست. به علت این سکوت، خشونت در قلمروی سیاست پدیداری حاشیه ای بیش نیست. بر طبق تعاریف ارسطو آدمی از یک سو موجودی سیاسی است و از سوی دیگر از نعمت نطق و گفتار بهره می برد. نکته این نیست که هنگام مواجهه با خشونت زبان فرو می ماند مطلب این است که خشونت اصولا و فی نفسه ناتوان از گفتار است. اگر فلسفه ی سیاسی درباره ی پدیدار خشونت ساکت است و بحث را باید به کسانی واگذارد که در فن خشونت گری دست دارند، به علت همین گنگی خشونت است. اندیشه ی سیاسی تنها می تواند پدیدارهایی را در قالب سیاست دنبال کند که بسط و تفصیل بیابند و در قالب بیان عرضه شوند. بنابراین هر گونه نظریه در باب جنگ یا انقلاب فقط می تواند به بحث درباره ی توجیهاتی که برای خشونت عرضه شده بپردازد زیرا این توجیهات حد سیاسی خشونت است و اگر در عوض به تجلیل و اثبات حقانیت نفس خشونت مشغول شود، آنگاه دیگر نظریه ی سیاسی نیست و به نظریه ای ضدسیاسی مبدل می گردد»

دیگر آنکه از منظر آرنت توجیه خشونت، بازگشت به بدایت و شرایطی ابتدایی و ماقبل سیاسی است که در آغاز به دلیل وجود خشونت جاری، مردمان را به سمت ایجاد سیاست سوق داد و از این بابت توجیه خشونت یک دور باطل می باشد. این وضع ماقبل سیاسی به نزد مردمان سده ی هفدهم که جنگ ها و انقلاب ها را نیز تجربه کرده بودند به وضع طبیعی موسوم گشته بود. به قول آرنت:« فرضیه ی وضع طبیعی مستلزم آغاز و بدایتی است که گویی از هر چه پس از آن آمده است با شکافی پر نشدنی جدا شده است» و « اصطلاح وضع طبیعی بیان این معناست که در ابتدا جنایت بود» به واقع در وضعیت ماقبل سیاسی خشونتی که امری طبیعی به شمار می آمد سبب ساز این گشت تا مردمان برای جلوگیری از اعمال خشونت و نه توجیه آن به سیاست ورزی روی بیاورند. بنابراین از این منظر توجیه خشونت بازگشت به بدایت است و از وادی سیاست خارج است.

با این همه در جهان معاصر توجیه خشونت رنگی دیگر به خود گرفت. پس از تجربه ی خونین و فاجعه بار دو جنگ جهانی در قرن بیستم و بیزاری جهانیان نسبت به پدیده ی جنگ، در نهایت ایجاد سازمان ملل متحد را موجب گردید تا از این طریق بتوان صلح را در جهان پایدار کرد، پرپیداست شرایط ذهنی ضد جنگ در میان جهانیان باعث شد تا ادبیات جنگ طلبانه نه تنها خریداری نداشته باشد بلکه کوچکترین نرمشی در برابر آن دارای اعتبار نباشد. اما حفظ منافع قدرت ها و جلوگیری از ظهور قدرت های جدید در عرصه ی جهانی و خطری که ابرقدرت ها از این منظر آن را به شدت احساس می کردند شرایط را به سمتی هدایت کرد تا با دستاویزی مدرن زمینه برای توجیه جنگ و انقلاب و خشونت برآمده از آن مهیا گردد. این دستاویز مدرن چیزی جز دادن آزادی و دموکراسی به کشورهای پیرامونی نبود. به واقع به همان اندازه که بهانه ی آزادی بسیاری از انقلاب های خشونت بار و البته ضد آزادی را تغذیه کرد دلیلی صوری برای جنگ طلبی قدرت های جهانی شد.

آرنت می گوید: «انقلابگران که قهرا باید در سنتی ریشه داشته باشند که بدون توسل به مفهوم آزادی حتا قابل بیان نیست تا چه رسد به آنکه بتوان از آن معنایی برداشت، بسیار ترجیح می دهند آزادی را به سطح یکی از پیشداوری های افراد طبقه ی متوسط پایین جامعه تنزل دهند تا اذعان بیاورند که هدف انقلاب در گذشته و امروز آزادی بوده و هست»
باید دانست تقریبا در همه ی انقلاب هایی که در کشورهای دیکتاتور زده روی می دهد، این همیشه روش پوپولیست ها و مردم فریبان است که با سطحی ومبتذل کردن مفاهیمی چون آزادی و با بر زبان راندن سخنانی که مردم را خوشایند باشد به تهییج توده روی می آورند تا از این طریق سوار بر موج انقلاب رومانتیک و خشونت زا شده و با هویتی آزادی خواهانه اما دروغین قدرت را به دست بگیرند و دقیقا خلاف خواست همگانی یعنی آزادی و دموکراسی، استبدادی نوین را هستی بخشند که در آن معمولا نسبت به قبل، آزادی بیشتر به محاق برده می شود. انقلاب هایی که در پی جنگ داخلی به بار نشسته اند  از آنجا که منطق خویش را با کشتار و خشونت پیش برده اند نخواهند توانست در ادامه ی مسیر و برای تثبیت خود راهی جز بازتولید خشونت برگزینند.

آرنت در انقلاب می نویسد: «لی ویوس مورخ رومی قرن یکم پیش از میلاد می گوید: جنگی که ضروری است به حق و موجه است و جائی که تنها به اسلحه امید باشد، آن سلاح ها مقدسند. از روزگار لی ویوس و در طول قرن ها، لفظ ضرورت معانی بسیار به خود گرفته است. کشورگشائی و گسترش طلبی و دفاع از منافع موجود( برای دنیای امروز منابع نفت، آب راهه ی خلیج فارس، حیات خلوت ها و …را می توان نمونه آورد) و حفظ قدرت در برابر نیروهای جدید و خطرناک (مثلا نیرومند شدن ایران و تنگ شدن جا برای دیگر ابرقدرت ها) و پشتیبانی از موازنه ی معینی از قدرت ها، همه همان حقایقی است که در جریان تلاش برای کسب قدرت مشاهده می شود و در سراسر تاریخ نه تنها مسبب بیشتر جنگ ها بوده بلکه زیر لوای ضرورت، انگیزه ی متوسل شدن به جنگ را مشروع جلوه داده است.
اندیشه ی آزادی هنگامی در مباحثات مربوط به جنگ جائی باز کرد که قبلا کاملا روشن شده بود که با توجه به پیشرفت های فنی دیگر امکانی برای کاربرد عقلانی وسایل نابودی نیست. به عبارت دیگر، آزادی برای توجیه چیزی از غیب رسید که بر مبنای عقل توجیه پذیر نبود. آیا سرگشتگی کنونی ما در این امر معلول آن نیست که برای ناپدید شدن جنگ آمادگی نداریم و نمی توانیم بدون آنکه جنگ را «آخرین چاره و ادامه ی سیاست، منتها با وسایل دیگر بدانیم» درباره ی سیاست خارجی بیندیشیم؟» و در جایی دیگر می نویسد:« عجیب است که کلمه ی آزادی چگونه در سال های اخیر در قلب هراس انگیزترین مناقشات سیاسی کنونی در باب جنگ و کاربرد قابل توجیه خشونت وارد شده است».

در واقع آرنت می گوید در جهان معاصر دفاع از منابع پرسود و استراتژیک که منافع قدرت ها را تأمین می کند و حفظ این منافع در برابر ظهور قدرت های جدید و نه بسط آزادی و دموکراسی، همیشه بهانه ای برای بروز جنگ ها بوده است. اما جنگ های جهانی و پس از آنها خطر بروز جنگ اتمی تمام عیار باعث شد که دادن آزادی به ملت ها دستاویزی نوین برای جنگ طلبی ابرقدرت ها در مسیر حفظ منافع شود. پس آزادی به همانگونه که به دست عوام فریبان در انقلاب ها و همچنین دیکتاتورهای مدعی آزادی برای به محاق بردن آن، تفسیر به رأی می شود به دست جنگ طلبان نیز قربانی می شود تا منافعشان تأمین گردد. این حقیقت که سربازان آمریکایی هر بار که دولت آمریکا جنگی را آغاز کرده است با این پیش زمینه ی فکری و شستشوی مغزی پای به میدان جنگ می گذارند که در حال آزاد کردن کشورها و رساندن دموکراسی به ملت ها هستند قابل کتمان نیست و ……

در کتاب انقلاب می خوانیم: «مهم ترین واقعیت این است که رابطه ی متقابل و تعامل و وابستگی دو سویه بین جنگ و انقلاب پیوسته رو به افزایش بوه است و در این رابطه مرتبا به اهمیت انقلاب افزوده شده است. البته وابستگی متقابل جنگ و انقلاب پدیداری تازه نیست. از هنگامی که انقلاب وجود داشته این رابطه نیز بوده است. بعضی انقلاب ها مانند انقلاب آمریکا به دنبال یا همراه یک جنگ رهائی بخش به وقوع پیوسته اند و برخی مانند انقلاب فرانسه، به جنگ های تدافعی یا تعارضی انجامیده اند. ولی فزون بر این، قرن بیستم شاهد نوع دیگری رویداد نیز بوده است که یا در آن حتا آتش جنگ را هم باید فقط پیش درآمد یا مرحله ای مقدماتی برای خشونت انقلاب دانست(انقلاب روسیه) و یا به عکس، حتا جنگ های جهانگیر را نیز صرفا باید از آثار انقلاب تلقی کرد و قسمی جنگ داخلی شمرد که به جای یک کشور سراسر زمین را به کام فرو می برند(جنگ جهانی دوم). حتا اگر موفق شویم چهره ی این قرن را چنان دگرگون کنیم که دیگر قرن جنگ به شمار نرود، به یقین باز هم قرن انقلاب خواهد بود.
هر قدر هم به رغم رابطه ی متقابل و نزدیک جنگ و انقلاب تفکیک این دو از لحاظ عملی و نظری لازم باشد، این واقعیت نباید از دیده پنهان شود که جنگ و انقلاب بدون خشونت قابل تصور نیست و همین برای متمایز ساختن آنها از دیگر پدیدارهای سیاسی کافی است. یکی از عللی که جنگ ها آسان به انقلاب تبدیل می شوند و در انقلاب ها گرایشی برای افروختن آتش جنگ وجود دارد همین قدر مشترک آنها یعنی خشونت است. حتا اگر هیچگونه سنت انقلابی هم وجود نداشت و قبلا هرگز انقلابی بوقوع نپیوسته بود. خشونت عظیمی که در جنگ جهانی اول بکار رفت خود بتنهائی برای برانگیختن انقلاب در دوره ی پس از جنگ کافی بود».

باید دانست که از طریق اشاعه ی خشونت افسارگسیخته و انقلابی رومانتیک و ناشی شده از فقر و ناداری و یا استبداد که هدف تنها براندازی به هر قیمت می باشد، آزادی و دموکراسی حاصل نمی آید، جنگ نیز به همینگونه، چه داخلی باشد و چه تجاوز بیگانه و از طریق اشغال سرزمین ها و به دلیل منطق خشونت بار خود دموکراسی را به بار نخواهد نشاند حتا اگر خشونت ورزان انقلابی و جنگ طلبان هدف خود را دست یابی به دموکراسی بنمایانند. اینکه ابرقدرت های مدعی صدور آزادی و دموکراسی می خواهند با جنگ و اشغال نظامی حوامع را به آزادی برسانند بیشتر به یک طنز سیاه می ماند آن زمان که جهانیان تجربه ی عملی آن را در قرن بیستم و همچنین در سده ی جدید بارها آزموده اند. اما آیا این دلیل خواهد شد که در برابر حکومت های تمامیت خواه و سرکوبگر خاموش ماند و آرام گرفت تا بیشتر دربند شد و آیا تباهی یک ملت را باید به نظاره نشست؟ مسلما خیر. کوتاه آنکه فرآیند رسیدن به دموکراسی راستین زمان بر است. بی تردید در پی نتایج زودبازده بودن نتیجه ای جز ناامیدی نیروی بزرگ و تأثیرگذار مردم یا ناشکیبایی و رادیکالیزه شدن خواسته ها نخواهد داشت که کمکی به ملت ها نمی کند. راه چاره بسط آگاهی مردم و جهت دادن به حرکت آنها به دست نخبگان است. نخبگان و روشنفکرانی که فارغ از آنکه چه حکومتی بر کار است در پی ساختن و ایجاد باشند و نه نابودی و از ریشه بر کندن. نخبگانی که به جای تهییج توده راهبری عقلانی و مطالبه محور را در دستور کار قرار دهند و اصلاح امور را خواستار شوند. اصلاحاتی که نه در زیر چتر حمایتی دیکتاتورها و تمامیت خواهان و حاکمیت مرتجع (که باوری به اصلاح ندارند) بلکه رو در رو و سینه به سینه پی گرفته شود و از سازش با حاکمیت بپرهیزد. همانگونه که تأثیر آرای فلاسفه ای چون جان لاک و اصلاح طلبانی راستین چون ویلیام پیت و ویلکس در انگلستان جنبشی بدون خشونت را موجب می شود که نتیجه اش تغییری پیش رو در ساختار قدرت حاکمه و بهبود زندگی مردم بوده است، میرابو و روبسپیر در فرانسه ی عصیان زده خشونتی را پایه می گذارند که خود نیز قربانی آن می شوند. انقلاب خشونت باری که تا سالهای متمادی فرانسه را در انواع آشوب ها و جنگ ها فرو برد و باعث شد  که فرانسه جایگاه خود را به عنوان تأثیرگذارترین قدرت جهانی از دست داده و آن را به رقیب همیشگیش انگلستان واگذار نماید.

حکومت ها باید به این درک، آگاهی، منطق درست، اندیشه ی انسانی و نهایتا سیاست ورزی اصیل برسند که برای رشد و تعالی یک ملت و کشور نمی توان راه گفتگو و سیاست را بست و با مشت آهنین و سرکوب و زندان و شکنجه ی فعالان سیاسی به کنترل مردم اقدام نمود. فعالان سیاسی بر پایه ی سطور نوشته شده کسانی هستند که با اندیشه و گفتگو و راهبری مدنی ملت راه مبارزه را پی می گیرند و از توسل به خشونت لجام گسیخته که بیراهه ای بیش نیست خودداری می ورزند. حکومت ها باید به این نتیجه ی روشن برسند که تا آزادی سیاسی ایجاد نگردد و تا زبان حکومت سرکوب باشد زمینه برای بازتولید خشونت و جنبش های فاجعه بار و جنگ داخلی و دخالت بیگانگان، هر روز که بگذرد بیشتر فراهم خواهد شد که نتیجه ی آن نه امنیت و ثبات خواهد بود و نه آزادی و دموکراسی.

دیدگاه شما چیست؟