بی حساب مرزهای فرضی؛ در جام‌جهانی با همه جانم طرفدار ایرانم

۱-« اول از همه بگویم که در جام جهانی با همه جانم طرفدار ایرانم.چه نامش ستارگان پارسی باشد که هویت فرهنگی من است چه نباشد .گور پدر سیاست.هنوز هم ما مردم یک مملکتیم .بی حساب مرزهای فرضی. دوستش دارم ولو یکطرفه باشد. مدام هم برای این دوستی تاوان داده ام که ؛ به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست » این را رضا محمدی شاعر مشهور افغانستان در صفحه فیسبوکش نوشته است .

۲- کارگران یک ساختمان نیمه‌کاره هستند. یکی از اتاق‌های نیمه کاره به سیاق کارشان شده است محل زندگی ‌شان. بازی ایران با نیجریه که شروع می‌شود‍، سروصدایشان کل کوچه را بر می دارد و ساکنان کوچه با لبخند به همدیگر نگاه می کنند. حدس می زنم. خانه ما که این طور بود. صبح با قیافه های خواب آلوده سر صف نان می بینمشان. آشنایی قبلی داریم. می گویند “نزدیک بود ببریم”. نگاهشان می کنم و تکرار می کنم “نزدیک بود ببریم”. قرار می گذاریم بازی با آرژانتین را با هم ببینیم. بازی تیم مان با آرژانتین، تیم ایرانی ها و افغان ها، تیم ایران.

۳-همه ایرانی هایی که حالا دیگر زندگی شان را به خارج از کشور برده اند و آنجا ساکن شده اند و زندگی می کنند، ممکن است به این خاطره مشترک برخورده باشند. موقع جام جهانی که می شود، مسابقات بزرگ ورزشی که می شود، خلاصه یک جایی می شود که ایران رقابتی با کشور محل زندگی شان دارد، فقط ایرانی ها نیستند که دور هم جمع می شوند، در محل کار و محله زندگی از تیم ایران طرفداری می کنند، با اهالی آن کشور کری می خوانند و کل کل می کنند، آدم هایی دیگری هم هستند که در شناسنامه شان، در پاسپورتشان نام ایران نخورده است. نام کشوری در نزدیکی مرزهای شرقی ایران، کشوری به نام افغانستان. خیلی هایشان هم البته پاسپورت و شناسنامه ندارند، سوغات جنگ است برایشان. اما بلند می شود و حمایت می کنند از جایی که شاید حتی پایشان هم به آنجا نرسیده باشد. ” ایرانی و افغانی ندارد” ورد زبانشان است. زمان جنگ هم همین را گفتند. وقتی دیدند ایران در خطر است “ایرانی و افغانی نداشت” بلند شدند و آمدند و جنگیدند و بیشتر از ۲۰۰۰ شهید دادند.

۴- « آماده باش پلیس هرات برای بازی امروز استقلال و پیروزی» تیتر یکی از خبرگزاری های افغانستان در روز دربی پایتخت است . فارغ از بعد مسافت و مرز که برایشان نامهربانی ها داشته تشویق میکنند این تیمها را و بعد از پیروزی جشن میگیرند و خیابان ها را بند می آورند . دوستان هموطن داخل ایرانشان را تشویق میکنند که به استادیوم بروند و حسرت میخورند که بازی را نمیتوانند از نزدیک ببینند . تیمهای زیادی در شهرهای مختلف افغانستان به نامهای استقلال و پیروزی هست که شدت علاقه را نشان میدهد . جنگ داخلی ، حمله کشور خارجی و مشکلات ریز و درشت دیگر نتوانسته بودند تا این حد نزدیکی و تا این حد اندازه اتحاد بین این دو کشور ایجاد کنند. برای ما عجیب است برای خودشان عادی که ” ایرانی و افغانی ندارد”

۵-« سه دفعه به خاطر افغانستانی بودنم دستگیر شدم . دفعه سوم، در تهران بود. من غیرقانونی نبودم. در بین غیر قانونی ها بودم و این هم البته جرمی است. و این بدترین دفعه بود و حسابی از آن رئیس نامرد اردوگاه به خاطر موهای بلندم شلاق خوردم» این چند خط گوشه ای از خاطرات همان رضای محمدی نویسنده جملات بند اول همین نوشته است. همان که هنوز با همه جانش طرفدار ایران است. او چندین سال در ایران زندگی کرد ، بارها مقام کشوری در شعر اورد و چندین مجله ادبی منتشر کرد و چند کتاب چاپ کرد و البته بی مهری و تلخی هم فراوان دید و آخر سر ایران را به مقصد انگلیس ترک کرد. به قول خودش: ز دست طالع بد می رویم شهر به شهر / چو بد قمار که تغییر می دهد جا را

رضا محمدی چند ماهی است که به افغانستان برگشته است. اور روزگاری نوشته بود:” ما ملتی یگانه که چون دانه های تسبیحی از هم گسیخته ایم، حتما روزی دوباره نخمان را پیدا می کنیم”

و حالا در آخر یادداشت این روزهاش نوشته است : “دوستش دارم( ایران را) ولو اینکه یک طرفه باشد.” نیست . یکطرفه نیست شاعر. افغانستان جان ماست. جان مردم ایران.

منبع: خبرگزاری تسنیم

دیدگاه شما چیست؟