زبان فارسی عامل همبستگی میان اقوام در افغانستان

زبان فارسی عامل همبستگی میان اقوام در افغانستان

 

 

 

مهران موحد 
خبرگزاری رویترز به بهانۀ انتقال بقایای پیکر استاد خلیل الله خلیلی، شاعر نامدار کشور ما از پاکستان به افغانستان و دفن دوبارۀ پیکر آن شاعر در کنار آرامگاه سیدجمال الدین افغانی/ اسدآبادی در دانشگاه کابل، گزارشی به نشر رسانده است. در جایی از این گزارش از زبان کارشناسی پاکستانی به نام محمد تقی و در مقام ستایش از عملکرد دولت افغانستان مبنی بر انتقال بازماندۀ پیکر استاد خلیلی به کابل، نوشته است:

 “کوشش های دولت افغانستان برای ایجاد نهضتی فرهنگی در افغانستان و پاسداشت از مفاخر این سرزمین، باعث کم ترشدن فاصله میان تاجیک ها و هزاره ها و حتا میان این دو قوم و پشتون ها خواهد شد.. هویت کلان ملی در افغانستان، بیشتر از این که نیازمند پاسداشت از شخصیت های سیاسی جنجال برانگیز باشد؛ ضرورت مبرم به احیای دوبارۀ نمادها و مفاخر فرهنگی و معنوی دارد” ( نقل به مضمون).

 

من به شدت با سخنان این صاحبنظر پاکستانی موافقم. سخنان صاحبنظر مزبور را می توان از جنبه های گوناگونی مورد بررسی و کندوکاو قرار داد. اما من در این جا دو- سه نکته را لازم به یادآوری می دانم:

۱- بر این اعتقادم که احیای دوبارۀ میراث فرهنگی کشور ما تقریبا مرادف است به بازسازی دوبارۀ زبان و فرهنگ فارسی؛ زبان و فرهنگی که در طی چند صد سال اخیر به دلیل بی مهری زمامداران نسبت به آن، آسیب های جدی ای دیده است و جراحت های عمیقی برداشته است و هنوز که هنوز است نتوانسته این آسیب ها و زخم ها را از پیکر نزار خود بزداید. اگر قرار باشد که زبان و فرهنگ فارسی را از ما بگیرند چه چیز ارجناک و گرانبهای دیگری برای ما باقی خواهد ماند و در آن صورت، احیای میراث فرهنگی افغانستان چه معنایی خواهد داشت؟

 یاد تان باشد که ما وقتی که از زبان و فرهنگ فارسی سخن می زنیم مقصود ما زبان و فرهنگی است که در رشد و پیشرفت آن، مردمانی از تبارها و طائفه های گوناگون، سهیم بوده اند. زبان فارسی، زبانی مربوط به نژاد و تبار و طائفه ای خاص نیست، بلکه متعلق به همۀ آن هایی است که به قول شمس تبریزی ” وحی ناطقِ پاکِ پارسی” را دوست دارند و کام خود را با قند پارسی، شکرین می سازند و برای ترویج عشق و عرفان و صلح و دوستی، تلاش ورزیده اند یا می ورزند ( همان گونه که زبان عربی، زبان تبار وطائفه ای خاص نیست و همۀ مسلمانان- به ویژه پارسیان- در نیرومندسازی آن زبان، نقش تعیین کننده ای داشته اند). اتفاقا همین استاد خلیلی که پیشتر از ایشان یاد کردیم و یکی از برجسته ترین شاعران پارسی سرا در افغانستان در قرن بیستم است از لحاظ تباری، صافی است. صافی ها تاجیک نیستند.( معمولا تاجیک ها در افغانستان، خود را مرده ریگ بردارِ بلا منازع زبان فارسی می دانند). البته – به گواهی پژوهشگران تاریخ- پشتون هم نیستند با آن که به نادرست، چنین تصوری در کشور ما راجع به قوم صافی وجود دارد. در این زمینه، مثال های دیگری هم می توان زد.

۲-  بی گمان، اگر سیاستمداران و دست اندرکاران امور فرهنگی در کشور ما خردمندانه رفتار کنند و به راستی طرفدار وحدت و یکپارچگی ملیت های گوناگونِ ساکن در سرزمین ما باشند می توانند به درستی از “زبان فارسی” به عنوان عاملی برای نزدیک کردن فاصله ها میان اقوام گوناگون استفاده کنند و برای سرعت بخشیدن به روند ملت سازی در کشور ما بهترین بهره را ببرند ( همان گونه که صاحبنظر پاکستانی به درستی یادآور شده است). آیا خرده فرهنگ های دیگر می توانند عنصری وحدت بخش برای ساکنان سرزمین افغانستان باشند و آیا توانایی آن را دارند که به خوبی از هویت کلان ملی ما نمایندگی کنند؟ زبان و فرهنگ پشتو در قیاس به فرهنگ و زبان فارسی، چه چیزی برای گفتن دارد؟

زبان فارسی در افغانستان، زبان میانجی است و هیچ زبان دیگری توانایی جایگزین شدن به جای زبان فارسی را ندارد. وقتی که ازبیک تباری از شمال می خواهد با پشتون تباری از جنوب یا از هر جای دیگری سخن بزند ناگزیر است از زبان فارسی برای تفهیم و تفاهم استقاده کند و راه چارۀ دیگری ندارد. هم اکنون، این زبان – به دلیل برخوردار بودن از پشتوانۀ فرهنگی و تاریخی نیرومند- در ادارات دولتی و در مکاتیب رسمی، کاربرد فراوان دارد.

 معروف است که  پشتون ها نسبت به زبان و سنت های فرهنگی خود به شدت تعصب می ورزند. با این همه، بخش قابل توجهی از پشتون ها با زبان پشتو آشنایی ندارند و حتا زبان فارسی را “زبان مادری” خود می دانند ( برای نمونه، عتیق رحیمی، نویسندۀ نامبُردار افغانستانیِ ساکن فرانسه و خالق رمان “سنگ صبور” که جایزۀ ادبی گنکور را در سال ۲۰۰۸ از آن خود کرد با آن که پشتون تبار است در مصاحبه ای از زبان فارسی به عنوان زبان مادری اش یاد می کند).

زبان پشتو در مقایسه با زبان فارسی زبانی ناتوان و کم مایه و سترون است. تعجبی هم ندارد. آیا ممکن است زبانی همانند زبان پشتو که سابقۀ تاریخیِ چندانی ندارد و میراث مکتوبش به بیشتر از چند دهه نمی رسد با زبانی همچون زبان فارسی که به قول حیدری ملایری، پژوهشگر نامدار ایرانی، یکی از چهار- پنج زبانِ با پیشینۀ درازآهنگ دنیاست و در رشد و تعالی فرهنگ بشری کمک شایانی کرده است، پهلو بزند و هماوردی کند؟ به قول شاعر رند شیراز : سِحر با معجزه پهلو نزند دل خوش دار/ سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد؟

 آن گونه که زبان شناسان می گویند زبان فارسی در عرصۀ مفهوم سازی و همآهنگ شدن با روند پرشتاب تحولات علمی و فناوری بسیار موفق بوده است و توانسته خود را با دگرگونی ها دمساز کند. به قول شمس تبریزی:

 « و زبان پارسی را چه شده است؟!؛ بدین لطیفی و خوبی؛ که آن معانی؛ و نازکی ها که در “پارسی” آمده است در “تازی”؛ نیامده است».  یا در جای دیگری می گوید:  “زهی قرآن پارسی! زهی وحی ناطق پاک!” ( مقالات شمس تبریزی، به نقل از کتاب” خط سوم” از صاحب الزمانی).

 زبان فارسی تا آن اندازه توانمند بوده است که در برابر هجوم های سهمگین فرهنگ ها و زبان های دیگر که می خواستند به زور شمشیر و انبوه لشکر، این زبان را از میان بردارند و خود به جایش تکیه زنند بایستد و سختی ها را پیروزمندانه از سر بگذراند. بی اغراق، زبان فارسی یکی از غنی ترین و پرمایه ترین مرده ریگ های مکتوب را در میان زبان های زندۀ جهان دارد. دانشمندان بزرگی در غرب و شرق، به این حقیقت اعتراف کرده اند. مگر ممکن است کسی تاملات فلسفی عمر خیام را در رباعیاتش یا شور و عشق مولانا را در غزلیات شمس اش یا بیان شیرین و شیوای سعدی را در بارۀ عشق و جوانی و شور و مستی خوانده باشد و معترف به اهمیت و ارزش زبان فارسی نیاید؟

آیا امکان دارد عرفان و تصوف اسلامی را بدون زبان فارسی تعریف کنیم؟ آیا عرفان خراسانی و تصوف اسلامی، بخش مهمی از تمدن و تاریخ اسلام را تشکیل نمی دهند؟ پس بی جهت نیست که محققان، زبان فارسی را زبان دوم جهان اسلام می شمارند.

 

۳-  متاسفانه رویکرد مدیران فرهنگی و حاکمان در افغانستان نسبت به زبان و فرهنگ فارسی، حد اقل در صد سال اخیر، پارادوکسیکال بوده است. آنان از یک سو، راجع به تاریخ و تمدن و فرهنگ پرافتخار سرزمینی که افغانستان اش می نامند داد سخن می دهند و برای عظمت تاریخ و پیشینۀ این سرزمین، گلو پاره می کنند ولی از سوی دیگر، با زبان و فرهنگ فارسی که بخشی جدایی ناپذیر از تاریخ و هویت سرزمین ماست با سرسختی دشمنی می ورزند و همۀ راه ها را برای نابود کردن آن می پیمایند. نویسندگان و پژوهشگرانی را اجیر می کنند تا مقاله ها یا کتاب هایی بنویسند و تاریخ افغانستان را پشتونیزه کنند و عناصر غیرپشتونی تاریخ سرزمین ما را نادیده بگیرند یا کمرنگ جلوه دهند.

 پرسش این جاست که شما چه طور می توانید از تاریخ و تمدن سرزمین ما سخن بزنید و از مفاخر علمی و فرهنگی و ادبی در تاریخ کشور ما نام ببرید اما زبان و فرهنگ فارسی را که در بستر آن، این تاریخ، شکل گرفته و این مفاخر بالیده اند و بارور شده اند انکار کنید- همانند انکار کردن خفاش، خورشید را؟  شما چه گونه می توانید از مولانا یا ناصر خسرو به عنوان مفاخر فرهنگی سرزمین ما نام ببرید اما  زبان مادری این دو شخصیت سترگ را گستاخانه مورد تجاوز قرار دهید؟

 اصلا افغانستان، به جز همین آدم هایی که در دامان زبان و فرهنگ فارسی رشد و پرورش یافته اند مفاخر علمی و ادبیِ دیگری هم دارد؟

واقعیت امر آن است که زمامداران سیاسی و مدیران فرهنگی در کشور ما که امر خطیر “مهندسی فرهنگی” را برعهده داشته اند و دارند و معمولا بسیاری از آن ها پشتونیست های متعصب و سخت سری بوده اند و تا هنوز هم هستند؛ از مفاخر علمی و نمادهای فرهنگی ما برای اهداف تفرقه افکنانۀ خود استفاده می کنند. آنان هرگز دغدغۀ نیرومندسازی هویت فرهنگی و ایجاد نهضت فرهنگی در کشور را نداشته اند و ندارند و شیادانه به جای این که کند و کاو و پژوهشی درباب اندیشه های آن مفاخر علمی و ادبی بکنند به بحث هایی حاشیه ای دامن می زنند مثل این که فلان شخصیت علمی یا بهمان شخصیت ادبی از افغانستان است و کشورهای همسایه، تاریخ را مصادره کرده اند و آن ها را از ما دزدیده اند. زمامداران سیاسی و مدیران فرهنگی ما با طرح این گونه بحث ها سرِ آن دارند که به آتش بدبینی ها و اختلاف ها میان کشورهای همزبان بدمند. متاسفانه بسیاری از ما هم فریب این توطئه ها را خورده ایم و اسیر این بحث های انحرافیِ بیهوده شده ایم.

به سخن دیگر، برای آنان، مولانا و سنایی و ناصر خسرو و خواجه عبدالله انصاری و.. در ذات خود مهم نیستند. آن چه برای آن ها اهمیت دارد ایجاد فاصله میان کشورهای همزبان و همفرهنگ است.

روایتی که از تاریخ سرزمین ما ارائه می کنند روایتی به شدت مسخ شده و ناقص و نادرست است؛ روایتی است که مشترکات فرهنگی و تاریخی میان ما و کشورهای همسایه را نادیده می انگارد و روی اختلاف ها و تضادها انگشت می گذارد، مرزهای سیاسی را با مرزهای فرهنگی یکی می پندارد و چندپارچگی ملت های منطقه را ازلی می داند.

دامن زدن به “بحث فارسی و دری” نیز از شگردهایی است که شماری از جاهلان متعصب برای تفرقه افکنی و اختلاف زایی در میان فارسی زبانان از آن به خوبی بهره برداری می کنند. به نظرم، یکی از بیهوده ترین و بی موردترین بحث هایی که در فضای فرهنگی ما طرح می شود “بحث فارسی و دری” است. شماری از دوستداران زبان فارسی هم با ولع و اشتیاق، در این بحث های بیهوده شرکت می کنند و بدین گونه، ابتکار را به دست فارسی ستیزان می دهند.

بنا بر این، سخن زدن از آغاز شدن “نهضتی فرهنگی” در افغانستان به دست مسئولان امور ( آن گونه که خبرگزاری رویترز ادعا می کند)، سخنی است گزاف و خلاف واقع. آیا ممکن است در کشوری همانند کشور ما که خاستگاه زبان فارسی است، “بازسازی فرهنگی” بدون اهمیت قایل شدن به زبان فارسی صورت بگیرد؟ اصلا باورکردنی است آن هایی که دشمن زبان فارسی در افغانستان اند ارزشی برای بازسازی فرهنگی در کشور ما قایل شوند؟

منبع: تاجیکم

دیدگاه شما چیست؟