نخبگان محلی، جهانی سازی و رویای فدرالیسم

نخبگان محلی، جهانی سازی و رویای فدرالیسم

دکتر محمدرضا خوبروی پاک

تو وطن بشناس ای خواجه نخست
(مولوی)

 

 

 

الف- نخبگان محلی
حکایت امروزی پاره ای از نخبگان محلی ایران ، بویژه در « بلاد غریب » بی شباهت به گفنه یکی از ملی گرایان افراطی فرانسه۱ نیست که گفته بود :
من ایتالیائی ها، روس ها، اسپانیولی ها، انگلیسی ها و فرانسوی ها را دیده ام اما تا کنون با بشر برخورد و آشنائی نداشته ام.
نخبگان محلی، بویژه غربت نشینان، آن چنان راجع به گروههای گوناگون قومی و اقلیت بودن۲ آنان داد سخن می دهند که دیدار با ایرانیِ غیر وابسته – به گروه قومی و یا اقلیتی- کم کم، دارد به آرزوئی حسرت آور تبدیل می شود۳٫ آنان با این پندار بافی ها، در داخل و خارج کشور، زهرآبه بدگمانی و کینه توزی را در میان اقوام ایرانی می پراکنند.
اگر اصطلاح رایج نخبگان گروههای قومی را در باره « شونیسم فارس » – باتوجه به این که قومی به نام فارس وجود ندارد- بپذیریم؛ محلی گرائی این گونه افراد به درجه ای است که امروزه می توان آن را به شوونیسم محلی تعبیر کرد.
چنین به نظر می رسد که پاره ای از نخبگانِ شکست خورده در عرصه سیاسی ملی، شاید به هوای عنیمتی و نصیبی، به هواداری سرسختانه از محلی گرائی و قوم گرائی پرداخته اند. ریرا، گفتار و کردار آنان چنین القا می کند که می خواهند در سرزمینی محدود، و در میان مردمی بشمارِ کمتر از عرصه ملی، الیگارشی تازه ای را بناکنند و خود اگر نه رهبر، حد اقل، از سرکردگان آن باشند.
در ایران، بحث درباره فدرالیسم بیشتر از آنچه مورد در خواست اعضای گروه قومی باشد؛ محدود به نخبگانی شده است که خود را برگزیده گروههای قومی می دانند. اغلب اینان به دام اغراق و مبالغه درمورد محلی گرائی افتاده اند. و به گفته هابس باوم گرفتار پیش ملی گرائی خلقی و مردمی هستند( Protonationalisme populaire) .
جمع بندی استدلال های این گروه از نخبگان را می توان به شرح زیر بیان کرد:
– در نزد این گونه نخبگان، فدرالیسم، آن اسم اعظمی است که با توسل به آن، طلسم همه خود کامگی دلتمردان، محرومیت ها و عقب افتادگی ها شکسته خواهد شد. اما کمتر دیده شده است که علت وجودی، مسئولیت ها، ابزار و صلاحیت ها و ارکان و نوع فدرالیسم را تعیین کنند . از این روی برخی از نخبگان خود را نماینده مردم و خلق دانسته و هواداری از خود مختاری و فدرالیسم را برای خود واجب عینی می دانند تا با آن حد و مرز جداگانه ای بیآفرینند .
– اقلیت سازی و ملت سازی یکی دیگر از اشتغالات فکری این نخبگان است. در حالی که مساله ملی- در سده نوزدهم میلادی، اساسا مربوط به ملت های اروپائی زیر ستم بود- که در سده بیستم به آسیا و آفریقا منتقل شد و در آنجا جنبه استعماری به خود گرفت۴٫

نخبگان ما هم به دلائل مختلف، اقوام ایرانی را ملت نامیده و از « استعمار داخلی» داد سخن می دهند.
– تقلید از کشورهای دیگر، بوسیله برخی از نخبگان، بی توجه به تاریخ ایران، یکی از علل آشفتگی در مفهوم در امر تمرکز زدائی است که پیشینه ای دراز در تاریخ ایران دارد.
این چنین نخبگانی، به این نکته ساده و روشن توجه ندارند که از تاریخ تشکیل دولت به معنای نوین آن در ایران، هیچ گروهِ قومی غیر بومی(Allogène) در ایران زندگی نمی کند. گروههای قومی بومی ما تا به امروز، در خاکی که اغلب اوقات به نام خود آنها نامیده می شود، زندگی می کنند؛ و شاید به همین علت است که رقابت، کینه توزی و جنگ میان اقوام، در کشور ما کمتر سابقه دارد. چنین وضعی نه تنها در منطقه، بل، در اغلب کشورهای اروپائی هم کم مانند است.
کردهای ساکن ترکیه، عراق، ارمنستان، سوریه وآذربایجان، غیر بومیانِ آن کشورها هستند؛ در حالی که در کشور ما چنین نیست. وجود هویت های گوناگون و همزیستی اقوام با یکدیگر در ایران، بسی ریشه دارتر از کشورهای اروپائی است؛ که پس از رنسانس و دوره روشنگری خواستند دیگری و دیگران را بشناسند. آنان، از اواخر سده نوزدهم موضوع هویت های گوناگون و اقلیت سازی را به کشورهای شرقی ( اعم از اروپا و آسیا ) صادر کردند و سبب برهم خوردن بافت اجتماعی و فرهنگ همزیستی در این منطقه ها شدند.
برخی از نخبگان محلی، فراموش می کنند که تارو پود ملی هر کشور تاریخی، ساخته و پرداخته مردم در درازای تاریخ آن کشور است. ماکس وبر می نویسد: تنها ادراک و دریافتِ تفاوتها با جوامع دیگر است که می تواند اخلاق و آداب مشترک را پایه گزاری کند. چنین آدابی از آبشخور تطبیق با شرایط طبیعی محیط و تقلید از همسایگان سیراب می شود؛ همان گونه که اعتقاد به نیای مشترک اساس و پایه تشکل گروه قومی است۵٫
فرهنگ ایرانی، به معنای عام آن، مشترک میان همه اقوام ایرانی است. موسیقی ایرانی آئینه تقریبا کاملی از گوناگونی فرهنگ ایرانی است: هریک از « گوشه » های دستگاههای موسیقی ما، « راهی» به دیاری و یا مردمی از کشور دارد.
ِهردِر نخستین کسی است که بر این نکته تاکید نهادکه نیاز تعلق به یک جامعه، همپای دیگر نیازهای اساسی انسان مثل خوردن و نوشیدن نیازی بنیادی است… هردرنخستین کسی بود که این را گفت؛ تعلق به جامعه، نیاز اساسی است. هِردر هرگاه واژه « ملی» یا «روح ملی »را به کار می برد؛ منظورش فرهنگ ملی است… به این سبب او با همه صور تمرکز ضدیت دارد . ۶
نمونه دیگر، اشتراک افسانه ها میان قومهای مختلف ایرانی است که همه آداب و تارو پودِ بافته بدست مردم را در خود حای داده است۷٫ افسانه هائی که یادبودهای گذر از تاریخی طولانی است و مردم ایران تا کنون با همه اغتشاش ها ، یورشها و حکومت خودکامگان نگذاشته و نمی گذارند نابود شود. نقالی در قهوه خانه های ایران یکی از راه های حفظ این آداب نیست؟ هر قوم ایرانی نوروز، رستم و یا کاوه را از آنِ خود می داند؛ آیا این نشانه ای از همبستگی به تعلقات ملی نیست؟ تا کنون شنیده نشده است که کردهای ساکنِ ترکیه داستانِ دده قورقود را -که ترکها به حق یا بناحق از آنِ خود می پندارند- برای فرزندان خود حکایت کنند و یا به نقل آن در قهوه خانه های ترکیه بپردازند. در حالی که همان کردها برای برپائی جشن نوروز، پنجاه نفر کشته می دهند۸و هنوز خود را از بازماندگان کاوه آهنگر می دانند. و بنظر مسلم می آیدکه کردهای ساکن عراق نیز، بخت النصر را از خود نمی دانند و یا به قادسیه افتخار نمی کنند.
به گفته ارنست رنان، جوهر یک ملت این است که همه افراد نقاط مشترک داشته باشند. در انسان چیز والاتری از زبان وجود دارد و آن اراده است. یک ملت اصلی است روحی، نتیجه پیچیدگی عمیق تاریخی، خانواده ای روحانی نه یک گروه معین که بوسیله پیکر زمین مشخص شود. یک ملت همبستگی بزرگی است که براساس فداکاری های گذشته و احساس آنهائی که هنوزحاضر به فداکاری هستند تشکیل میشود. حاصل آنکه « ملت بیشتر مربوط به روح است تا جسم»۹٫ روح هر ملتی را باید در فرهنگ آن جستجو کرد.
برخی از نخبگان ما، فراموش می کنند که کینه توزی های سیاسی سازمان یافته، بوسیله برخی از روشنفکران اروپائی، براساس تئوری های ملی گرائی خشن و تئوری طبقات اجتماعی در سده نوزدهم میلادی۱۰کشتار و خرابی های وحشتناکی را ببار آورد. همان کینه توزی، در دهه نودِ سده بیستم و در آغاز سده بیست و یکم، موجب کینه و بیزاری میان قومهای گوناگون وجنگهای خانمان برانداز شده و می شود. محلی گرائی بر اساس ایل و عشیره و یا بر اساس مذهب و زبان؛ خطرهای فراوانی دارد و نمونه هائی از آنرا پس ار فروریزی اتحاد جماهیر شوروی در اروپای شرقی و مرکزی و در نسل براندازی (Génocide ) روآندا دیدیم. بقول کارل پوپر، هر چه تلاشِ برگشت به دوران قهرمانی جامعه ایلی افزایش یابد؛ تفتیش عقاید، پلیس مخفی و گانگستریسمی که صورتکی رومانتیک برچهره دارد افزوده می شود.
حاصل این گونه تفکر، انجمادی فکری، اشتیاقی عمیق، برای ساختمان ایده آلی مجرد است. به گفته آلبر کامو فاجعه قرن ما در آن است که کسانی که از نظر تاریخی بارِ کشیدن طلب آزادی را به دوش داشتند، از وظیفه خود اعراض کردن۱۱٫
نخبگان محلی، مانند دیگر سرآمدان و نخبگان ، باید امانت داران واقعی فرهنگ و تاریخ مملکت خود باشند. آنان باید حافظان خاطرات تاریخی و نگهبانان نظام ارزشهائی شوندکه تاریخ، فرهنگ و تمدن ایرانی بر آن بنا شده است و همبستگی و سرنوشت مشترک ما به آن وابسته است .نخبگان قومی و محلی ایران، مانند دیگر نخبگان ایرانی باید نخست برای استقرار آزادی فردی در سراسر کشور تلاش کنند و سپس به « آزادسازی » اقوام بپردازند. برقراری نظام استبدادی در ایران – بویژه در دوران پس از مشروطیت – برای سلطه و تفوق قومی خاص نبوده است؛ آنچه را که مورد سرکوب قرار گرفت و از میان برداشته شد آزادی های فردی بوده و هست.

 

ب-جهانی سازی
همانگونه که در پیش گفته شود، ملت تجلی شکل گیری اراده ملی- مرکب از همه گروهها اعم از قومی وغیره- است. به همین دلیل باید همه گوناگونی های گروههای مختلف حفظ شود وگرنه در روند جهانی شدنِ کنونی، که خواستار متحد الشکل شدن همه اقوام و ملتها است۱۲؛ همه ویژگی های هویت ملی از میان خواهد رفت. از این روی، می بینیم دولتها و نخبگان اروپائی در صدد پیدا کردن راه حلهائی برای جلوگیری از جهان روائی هستند :
در این کشورها هر یک از دولتهای ملی با توسل به ابزار گوناگون، کوشش لازم را برای حفظ گوناگونی هائی که تشکیل دهنده هویت آنان است؛ به عمل می آورند. زیرا در برابر نیروی جهان مداری که یکسان ساز، قهار و خوار انگار است، حاکمیت های ملی قرار دارند که نمی خواهند ویژگی ها خود را از دست بدهند.
فرهنگهای قومی آن چنان نقشی در غنای فرهنگ های ملی و حتی قاره ای دارند که کشورهای اتحادیه اروپا در قراردادِ مایستریخ ( ماده ۱۵۱ ) ذکر کرده اند : اتحادیه باید برای شکوفائی فرهنگهای هر کشور عضو- با حفظ و احترام به گوناگونی ملی و منطقه ای – کوشش کرده تا این میراث مشترک، شکوفا و قابل استفاده همگان گردد.
واکنش علیه جهانی سازی دلائل گوناگون دارد از یک سو برای حفظ استقلال نهادها، سازمانها و نظامهای ارتباطی موجود در محل زندگی مردم است. و از سوئی دیگر آن که شبکه جهانی، مرزهای زمان و مکان را نابود می سازد و فرد و جامعه پایگاه خود را از دست می دهند . از این روی، جامعه های مدنی در کشورهای غربی و دولتهای ملی همه کوشش خود را بکار می گیرند تا خللی به هویتشان وارد نیاید. بی هوده نیست که برخی عصر جهانی شدن عصر خیزش دوباره ملی گرایان می دانند۱۳٫
نمونه های واکنش علیه جهان روائی را می توان در سطحی کوچکتر، در داخل برخی از کشورها دید. آنجا که دولت بزور و قهر، ایدئولوزی و یا مذهب خاصی را به صورتی بنیادی به همه گروههای یک کشور تحمیل می کند؛ هویت و مقاومت در میان گروههای نا همانند ( اعم از قومی و مذهبی) پرورش می یابد. افراد این گروهها نهایت کوشش را به عمل می آورند که تا آنجا که مقدور باشد از نهادهای دولتی بگسلند و پیشینه تاریخی همزیستی خود را با دیگران هر قدر هم که طولانی باشد مورد انکار و تردید قرار دهند. به این ترتیب برای خود هویت جداگانه می سازند. این واکنش گروههای نا همانند در برابر دولت، خود کامه ای که تنها برای منافع خود به یکسان سازی می پردازد، کاملا طبیعی بنظر می رسد.
نخبگانِ چنین جامعه هائی وظیفه دارند که هویت و مقاومت جامعه در برابر قدرت حاکم را به صورت ملی و همگانی در آورند نه آنکه آن را در قالب محلی و قومی نگاه دارند؛ زیرا در این صورت همه رشته های عاطفی میان مردم خواهد گسست.
باید توجه داشت که جهانی سازی، وابستگی متقابل دولت ها را تشدید کرده و همه معانی حاکمیت ملی را خدشه دار ساخته است۱۴٫ دیده و اکنون نیز می بینیم که چگونه پس از فروپاشی امپراتوریها خلق ها علیه یکدیگر بپا می خیزیند. جهانی سازی با تضعیف حاکمیت های ملی به سوی یک بالکانیزاسیون همگانی به پیش می رود که نمونه های تاثر انگیز آن را در دهه اخیر شاهد بوده ایم.
ازبه اصطلاح «جامعه بین المللی» نباید انتظار هیچ راه حلی را داشت. تنها توانائی ملت ها، خلق ها و ایل ها- که بر حسب پیش آمد های تاریخی در کنار یکدیگرقرار گرفته اند- در پذیرفتن دو سویه یکدیگر و تجمع آنهاست که می تواند به مقابله[ با خطرات جهان روائی] بر خیزد۱۵٫
شاید نیازی به گفتن نباشد که ملی گرائی بیگانه ستیز، بویژه در سطح محلی و قومی، گمراهی غرور آمیزی را بوجود می آورد؛ که در آن، تصور می شود که هر قوم و ملتی قادر به هر کاری هست و به تنهائی می تواند در سطح جهانی نقشی ایفا کند. در حالی که امروزه با توجه به ظهور قدرت فرا جهانی و این که دولتها محکوم به اتحاد با یکدیگر هستند؛ در داخل یک کشور « خاطر به دست تفرقه دادن نه زیرکی است» . نمونه هائی فراوانی از ملی گرائی بیگانه ستیز را می توان در کشورهای مختلف و نیزدر همسایگان ما ملاحظه کرد. مانند ادعای عراقیت برای مردم ساکن عراق و ادعای سوریت برای مردم سوریه که هر دو به قیمت سرکوبی مردم کرد انجامید. فالانژهای لبنان نیز می خواستند به دنبال فرضیه ملی گرائی مذهبی، مسیحیت را برای عرب های مسیحی علم کنند که نتیجه آن ایجاد گتوهای متعدد برای مسیحیان در شرق بیروت شد. آخرین نمونه ناسیونالیسم بیگانه ستیز ادعای عاجیت (Ivoirité ) برای مردم ساحل عاج در آفریقا که دارد ( در ژانویه ۲۰۰۳ میلادی) به جنگ داخلی منتهی شده است.

 

پ- رویای فدرالیسم
فدرالیسمی را که امروزه به ویژه در محافل چپ ایران- بیشتر از سوی برخی از نخبگان قومی- عنوان می شود؛ توهمی شاعرانه بدون توجه به تاریخ و سنتهای ما و بدون مطالعه در تاریخ، سرنوشت مشترک و الزامهای فدرالیسم است.
در آغاز فدرالیسم برای تاسیس دولت ملی در مورد جوامعی بود که به دلیل های گوناگون توانائی تشکیل دولتی متمرکز را نداشتند و از سوی دیگر می خواستند با اتحاد میان خود در برابر دشمن مشترک ایستادگی کنند. همه جوامعی که در جستجوی تعادلی شایسته میان وحدت ملی و چندگانگی خواستاری ( قومی، مذهبی، زبانی و عیره) بودند؛ فدرالیسم را به عنوان یک نظریه سیاسی پذیرفتند اما توفیق رفیق اکثر آنان نبود. در کشورهائی هم که فدرالیسم به موفقیت نسبی دست یافت هنوز انبوهی از مشکلات همزیستی برجاست :
– اتحاد شوروی، کشوری فدرال بود که امروزه به چهارده جمهوری مستقل تقسیم شده است؛
– یوگسلاوی فدرال، امروزه به صورت صرب، اسلوونی، بوسنی، کروآت، مقدونیه و کوزوو در آمده است؛
– در کانادای فدرال ، مردم کبک فرانسه زبان و مردم استانهای غربی به دنبال استقلال خود هستند؛
– مبارزانِ آسامی، پنجابی و کشمیری در هندِ فدرال برای استقلال مبارزه می کنند؛
– در مکزیک، فدرالیسم قادر به جلوگیری از ورشکستگی اقتصادی و حل جنبش چیاپاس نیست که این خود نشان دهنده حل نشدن مساله همزیستی است؛
– در نیجریه و کامرون نیز جنبش های حدائی خواهانه ادامه دارد.
– در استرالیا، کهن بومیان( Aborigènes) تقاضای حفظ حقوق و ویژگی های خود را دارند تا آنجا که سازمان ملل حقوق آنها را به رسمیت شناخته است؛
– در ایالات متحده آمریکا، فدرالیسم با همه قانون گذاریهای نوین هنوز مشکل فقر روز افزون سیاه پوستان را حل نکرده است؛
– در امارات عربی متحده فدرال نه از انتخابات اثری هست و نه از احزاب سیاسی و این خود نمونه جالبی برای ملت سازی و تقلید از بیگانگان است ؛
– در آلمانِ فدرال دولت هنوز نتوانسته است حقوق فرهنگی اسلاوهای ساکن آلمان ( سوراب ها ) را به گونه ی کامل تامین نماید؛۱۶
– در مالزی با تغییرات فراوانی که این فدراسیون به خود دیده است و با جدا شدن سنگاپور از آن، هنوز فدرالیسم قادر به حل مشکل همزیستی میان مالزیایی ها ، ماله ها و چینی ها نشده است . برنامه های اقتصادی تبعیض های فراوانی میان مناطق و مردم ساکن این کشور پدید آورده است و هم اکنون نیز جنبش های جدائی خواهان در آن فعال هستند؛
– پاکستان را که از سال ۱۹۷۳ روش فدرا لی بر گزیده است، با توجه به مشابهت هائی که، از لحاظ تجمع ایل ها، کوچ نشینی و تفاوت توسعه مناطق، با ایران دارد به عنوان نمونه ی آخرین ذکر می کنم :

 

قانون اساسی این کشور در موارد بسیار به مانند قانون اساسی هند، بویژه در مورد تقسیم اختیارات میان مرکز و استانها است. چهار ایالت بلوچستان، ایالت سرحدی شمال غربی ، پنجاب و سند تفاوتهای فراوانی دارند. ۶۰% مردم کشور در ایالت توسعه یافته پنجاب سکونت دارند؛ در حالی که بلوچستان با داشتن وسعتی به اندازه نصف مساحت کشور، تنها ۵ % مردم پاکستان را در خود جای داده و بهره ی اندکی از پیشرفتهای صنعتی و مدنی برده است. در نتیجه، رقابت میان پنجاب و دیگر ایالتها به تنش های دیگری که در این کشور وجود دارد اضافه می شود. مانند: تنش میان اهالی سند، موضوع مهاجران ( پناهندگانی که از هند به پاکستان آمده اند ) که به تمام صنایع پاکستان و خدمات عمومی کلان شهری مانند کراچی تسلط دارند؛ این در حالی است که طبقه کارگر مرکب از پشتو و بلوچ هاست، در بلوچستان تنش میان پشتو و بلوچ ادامه داشته و سر انجام آن که ایالت سرحدی شمال غربی ، از لحاظ اقتصادی وضع بهتری از بلوچستان دارد. در این ایالت قانون و نهادی به نام (Federaly Administred Tribal Agency FETA) برای ایل هائی که در آن منطقه زندگی می کنند وجود دارد که به علت عدم حاکمیت قانون ِِِفدرال، از خود مختاری وسیعی برخوردارند و اغلب به سرکشی و طغیان می پردازند. این روش بوسیله انگلیسی ها بوجود آمده بود تا از مزاحمت ایل ها جلوگیری شود. موضوع تقسیم منابع آب که آنهم بوسیله انگلیسی ها ایجاد شده است یکی دیگر از موارد تنش دائمی میان ایالت ها ست. افزون بر آنچه ذکر شد به هنگامی که حزب حاکم در حکومت فدرال با احزاب حاکم در ایالت ها تفاوت دارد تنش ها و سرکشی ها بویژه در ایالت پنجاب بالا می گیرد.
بدیهی است بر سر آن نیستم که تمام نا رسائی ها را، که علل گوناگون اقتصادی و اجتماعی دارند، به حساب فدرا لیسم بگذارم. اما نظریه فدرالیسم که در آغاز برای آشتی دادن یگانگی دولت با نا هم گونی گروهای داخل یک جامعه بود، امروزه گاه سبب عمده تنش و کشمکش است.
اشتباه عمده مبلغان چپگرای فدرالیسم این است که خیال می کنند هر جنبش جدائی خواهانه و یا خود مختاری طلبی الزاما چپ است و قابل احترام؛ که نمونه کاملی از ایستائی طرز تفکر و یادگار آموزش های حزب توده است. در حالی که در ایتالیا ( با گزینش روش خود مدیری و منطقه مداری) و در بلژیک فدرال شده، نه تنها اتحادیه شمال در ایتالیا و جنبش فلاماندها در بلژیک چپ نیستند بل تمایلات افراطی راست در آنها بسیار قوی است.
آن گروه از نجبگان قومی که ایدئولوژی محلی گرائی را مقدم بر بشر تلقی می کنند – ( انتخابِ رفتاری اعتقادی به جای رفتاری مسئولانه )- از خطرهای چنین تقدمی، بویژه در جامعه ما، غافلند. زیرا نه تنها بهانه بدست حاکمان می دهد تا خشونت بیشتری را بکار گیرند و از هر گونه روا داری بپرهیزند، بلکه افراد گروه قومی را نیز تنها در چهار چوب طبقاتی و یا بهتر بگوئیم در محدوده اجتماع قومی ، محلی و یا زبانی جای داده و قفل دیگری بر « زندان سکندر» می افزایند. این ایدئولوژی تمایز طلبانه ، فرد گرائی را در ذهن و روح حاکم کرده و راه را به روی دشمنی های فرضی و پیش داوریهای غرضی می گشاید؛ به گونه ئی که جائی برای بشر دوستی باقی نمی ماند و افراد گروه قومی بی هیچ دلیلی گروه قومی دیگر و اعضای آن را دشمن خود تصور می کنند. بدیهی است منظور از بشر دوستی آن نیست که چون همه را اعضای خانواده بشری می دانیم؛ تفاوتها و گوناگونی آنان را انکار کنیم. اما لزومی ندارد که فرد را در یک گتوی ویژه محبوس نمائیم؛ بل، باید از او خواست که هویت فرهنگی خود را با زندگی شخصی اش در آمیزد و در همان حال فعالانه در امور عمومی مداخله کند.
نهایتِ محلی گرائی، بی اعتنائی به همانندی ها، اشتراک منافع و سرنوشت مشترک است. پافشاری برخی از نخبگان محلی گرا به تفاوتهای اغراق آمیز و یا بکلی ساختگی، بی تردید زاینده بیزاری است. اگر نیژ در آغاز داعیه داران آن انکار ورزند سرانجامی جز جدائی خواهی و گرفتاری ها و پریشانی ها نخواهد بودکه – برابر آنچه در جاهای بسیار شاهدیم – در وهله نخست گریبانگیر جامعه ئی می شود که آنگونه گزافها را به نام او عرضه می دارند.
بدیهی است که قوانین و نهادهای مردمی و دموکراتیک باید مشارکت فرد را تضمین کنند؛ و در همان حال نجبگان قومی نیز وظیفه دارند که قابلیت شخصی افراد را برای رسیدن به هدف مشارکت آماده کرده و آن را متعالی سازند . آنچه را که باید مورد نفی و طرد قرارداد؛ تفکر سلطه است و آنچه را که باید ایجاد کرد حاکمیت مردم از راه انتخابات آزاد و کنترل قدرت است. دموکراسی عبارتست از واداشتن همگان به احترام هر چه بیشتر گوناگونی ها با رعایت قوانینی که آزادانه تهیه و تصویب شده باشد.
تجربه جوامع دموکرات و آزاد نشان می دهد که تحقق آزادی و تضمین آن، جامعه را به انشقاق و تشکیل خرده اجتماع نمی کشاند، بل راهی به دیار همزیستی و همیاری می گشاید و بنا به گفته ادگار مورن۱۷جامعه شناس فرانسوی، یگانگی چند گونه بوجود می آورد (Unité multiple) . بر عکس در جوامعی که دگر اندیشی جرم تلقی شود راه تبادل فکری و بهزیستی اجتماعی مسدود می گردد و حاکمان با سرکوبگری در پی یگانگی یک پارچه ای هستند که گروهها و تیره ها آن را بر نمی تابند .
در برابر بحران کنونی که گریبان حاکمیت انحصاری و فراگیرِ ملت های جهان را گرفته است، باید روابط دیگری در داخل کشور میان مقامها و نواحی مختلف ایجاد کرد. نویسنده ناگزیر از تکرار و تاکید است که :
در نظم نوین جهانی موردِ نظر قدرت های بزرگ ، به غیر از حق مداخله ای که برای خود قائل اند، روش فدرالیسم را برای تمام کشورهای خاور نزدیک و نیز کشور ما به بهانه حل مسئله اقلیت ها پیشنهاد می کنند. ۱۸
نه تنها برای مقابله با این گونه طرحهای مداخله جویانه، نه تنها برای حفظ هویت غنی تری که تعلق به ملت ایران دارد، نه تنها برای پاسخگوئی به اغراقهای محلی گرایان، بلکه برای بهروزی و تفاهم ملی باید به چاره اندیشی های گوناگونی دست یازید و نویسنده پیشنهاد خود را بدین گونه خلاصه می کند که:
با واگذاری قدرت تصمیم گیری و اجرا به منطقه ها، شهرستانها و دهستان ها ، روشهائی که راه های کلی آن به وضوح در قانون اساسی پیشین- بی قصد دفاع از کل آن- و قانون انجمن های ایالتی و ولایتی وجود دارد، می توان به نوعی از خود مدیری رسید که سر آغازی است برای دمکراسی مشارکتی و واگذاری کار مردم به مردم.

 

منبع:
ایران : هوّیت ،ملیّت ، قومیت، به کوشش دکتر حمید احمدی، موسسه تحقیقات و توسعه علوم انسانی، تهران زمستان ۱۳۸۳
ـــــــ
– Joseph de Maistre, (1753- 1852)
۲ – برای شناخت « اقلیت سازی» در منطقه خاور میانه و بالکان، بنگرید به Corm Georges, L’Europe et l’Orient, de la balkanisation à la libanisation. Histoire d’une modernité inaccomplie, La découverte/ Poche, Paris 2002 ,صص ۹۳ – ۹۲
۳ – نک، « نگرسی بر سرکوب اقلیت ها …» ، پایگاه گویا در انترنت، هفتم ژوئن ۲۰۰۳٫ مقاله برای « هم وطنان و هم قبیله ای های گرامی» نوشته شده لست. می توان چنین تصور کرد که هم وطنانی هستند که هم قبیله ای نیستند و هم قبیله ای های وجود دارند که هم وطن نیستند!!.
۴ – Karl Polanyi, La grande transformation, Gallimard, paris, 1983, p. 210, 3
۵ – Danille Juteau-Lee, « La sociologie des frontières ethniques en devenir », in Frontières ethniques en devenir, Ottawa, les éditions de l’Université d’Ottawa, 1979, pp. 3- 18
۶ – آیزیا برلین، در جستجوی آزادی، مصاحبه های رامین جهانبگلو، ترجمه خجسته کیا، نشر گفتار، تهران، ۱۳۷۱، صص ۱۲۵-۱۲۲-۱۱۳ -۱۱۲
۷ – درباره نقش افسانه ها در همبستگی ملی، بنگرید :
Gabriel Galice, Du peuple Nation, Mario Mella Edition, Lyon, 2002
۸ – از همین نویسنده ،
Une République éphémère au Kurdistan, L’Harmattan, Paris 2002, p. 285
۹ – George Burdeau, L’état, Seuil-Points, Paris, 1970, p. 35
۱۰ – Julien Benda, La trahison des clercs, J.J. Pauvert (rééd.), Paris 1965, p. 29
۱۱ – مصطفی رحیمی، تراژدی قدرت در شاهنامه، انتشارات نیلوفر، تهران، ۱۳۶۹ ، ص ۱۲۹
۱۲ – J. Julliard,in Le Monde des débats, Janvier 2001, Paris.
۱۳ – برای اطلاع بیشتر نک : مانوئل کاستلز، عصر اطلاعات : اقتصاد، جامعه و فرهنگ، ح ۲ ، قدرت و هویت، ترجمه حسن چاووشیان، تهران، طرح نو، ۱۳۸۰
۱۴ – B.Badie, Les États sans souveraineté, Fayard, Paris 1999
۱۵ – A. Fountain, « Jusqu’à la dernière minute, la violence » Le Monde 15/12/99.
۱۶- Denis de Rougemont (SD), Dictionnaire international du Fédéralisme, Bruylant, Bruxelles, 1994, pp 420- 422, 391 – ۳۹۳ .
۱۷ – Edgar Morin
۱۸ – از همین نویسنده، نقدی بر فدرالیسم، تهران، شیرازه، ۱۳۷۷ ص ۱۱
http://www.talash-online.com/neveshtar/matn_3_28_0.html

.

 

 

 

 

 

 

.

منبع: تلاش آنلاین

دیدگاه شما چیست؟